تبليغاتX
دودمان
 

.

 

 

زمین

 

آدامس بادکنکی خرسی است

 

با نوک سهره ای

در پاییز می ترکد

 

خرس خوابش می گی رد

 

سهره می می رد

 

 

.

+ نوشته شده در  88/08/16ساعت 20:6  توسط ...اعظم  | 

 

.

 

 

حرف دیروز و امروز نیست

مسئله نقطه ای است که سالها سطرها را خورده است

بی خود دست و پا می کشم

از دل و راه

اشتباه گرفته اید

این مستقیم ها صراط ما نیست

من به لا به لای جمله های پوسیده بستگی دارم

 

دنبال آن نقطه می پیچم

 

 

 

.

+ نوشته شده در  88/06/02ساعت 20:4  توسط ...اعظم  | 

 

 

"هو"

 

دارم شبیه بچگی ام گریه می کنم

این حرف ها که روی ورق جا نمی شود

چیزی به غیر اشک برایم نمانده است

با گریه هم که بغض دلم وا نمی شود

 

من مثل کودکی که در این شهر گم شده

در جستجوی خانه به اینجا رسیده ام

عمری به جای دشت و چمن توی دفترم

تصویر دردهای خودم را کشیده ام

 

دلتنگی ام برای خودم از خودت بگو

از لحظه های غربت بی انتهای شب

از ردپای مرگ که روی ترانه هاست

از وحشیانه های پر از التهاب و تب

 

امشب بیا برای غزل ها دعا کنیم

شاید دوباره عشق به ما مبتلا شود

شاید میان گریه بخندد نگاهمان

امشب اگر ردیف غزل ها خدا شود

 

 

 

 

+ نوشته شده در  88/02/06ساعت 16:30  توسط ...اعظم  | 

 

"هو"

 

 

این خواهش تکراری برای آمدنت از سرم نمی افتد

 

 

واژه باید کمی صمیمی تر

شعر باید حجیم تر باشد

تا بفهمم که عاشقت هستم

چشم باید همیشه تر باشد

 

اتفاقی عجیب افتاده

حال من دست چشم های شماست

هی غزل می شوی و می رقصم

شور و عصیان من به پای شماست

 

می رسی جاده سبز می پوشد

آسمان اشک شوق می بارد

روی شب های مبهم کوچه

چشم هایت ستاره می کارد

 

در زمستان ممتد تاریخ

فصل آغاز ناگهان هایی

شاید و احتمال و اما، نه

نبض اعجاز بی گمان هایی

 

تا کشیده تو را خدا، انگار

روی دست خودش بلند شده

پیش خود گفته: وه! چه اعجابی

پیش چشم تو سربلند شده

 

تو دو خورشید روی مه داری

محو تکرار نور در نورم

سبزه خط و خط سبز تو بود

که چنین مات و مست و پرشورم

 

انتظار اقتباس یک حس است

از نگاهت درون آئینه

مثل فالی که خوب می آید

توی خاکستری آدینه

 

ای غزل مرد شب شکن برگرد

قهر آئینه اتفاقی نیست

غیر از امید و انتظار سحر

جز زمینی کبود باقی نیست

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/12/16ساعت 14:37  توسط ...اعظم  | 

 

 

 

 

شبی از خواب ماهی ها پریدیم

پرنده سفره اش از ما جدا شد

زمستان در زمستان پینه بست و

زمین آئینه قهر خدا شد

 

کسی دیگر کسی را خوب نشناخت

جهان با یک تلنگر زیر و رو شد

دروغ آئینه ها را خط خطی کرد

بشر با چهره غم روبرو شد

 

در این تلخینه های بیم و حسرت

در این عصیان وهم و بی قراری

در این بی وقفه تن دادن به غربت

در این بازار بیزاری و زاری

 

مجابم کن که دنیا جای امنی است

بگو دلواپسی از من بعید است

بگو در غربت تلخ دقایق

امید لحظه های روز عید است

 

نمی خواهم پر از تردید باشم

نباید باورم از سنگ باشد

نباید ناگهان های مکرر

چنین با طاقتم در جنگ باشد

 

کمک کن بی تفاوت بگذرم از

نگاهی که به راهی خیره مانده

کمک کن خاطرم خالی شود از

تمام نامه های نیمه خوانده

 

بیا با هم کمی روراست باشیم

کسی اینجا به فکر آسمان نیست

کسی در جاده های رو به آخر

به فکر پر کشیدن بی گمان نیست

 

ببین در ناگزیر خواب وحشت

کسی امید بیداری ندارد

بگو تنها یکی از مردم شهر

به اعجاز سفر ایمان بیارد

 

مرا مهمان کن امشب در اتاقی

که سقفش می چکاند آسمان را

کمی با من مدارا کن که فردا

به آتش می کشم آتشفشان را

 

خداحافظ ! به جایم نقطه بگذار

دوباره از سر خط واژه چین باش

غلط های زمین را خط خطی کن

کمی با نقطه چین ها همنشین باش

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/05/18ساعت 0:40  توسط ...اعظم  | 

 

هو

 

 

بنویسید که انسانکده غارت شده است

و به تقدیر خدابنده خیانت شده است

بنویسید جهان رنگ به خون می بازد

بنویسید که در خانه جنایت شده است!

از در و بام زمان غربت و غم می بارد

بی کسی حس غریبی است که عادت شده است

شهر آیینه پرستان پر سنگ است و زمین

زخمی پنجه دستان لجاجت شده است

بنویسید و به پیشانی شب مهر کنید:

"از تپشهای شب معجزه غفلت شده است"

زخم بدخیم بشر را غزلی مرهم نیست

رسم دنیا حسد و کینه و نفرت شده است

ننویسید شماها.نه! خودم می گویم

که دلم تنگ کمی حس رفاقت شده است

اینهمه جمعه شد و آمدنت دیر شد و

هی دعای دل ابلیس اجابت شده است

تو که خوبی و زبان همه را می دانی

اگر امروز دلم اهل شکایت شده است

نگرانم که کسی چشم به راهت مانده؟!

کسی آیا دم رفتن نگرانت شده است؟!

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/04/21ساعت 11:55  توسط ...اعظم  | 

سلام

 

 

زخم پاييز 

 

 

صبح بود و زخم، نام پاییز

 

بی بهانه در کلام پاییز

 

به حراج رفت سیب ایمان

 

با گناه به احترام پاییز

 

رقص قاصدک شبیه احساس

 

بر سرود ازدحام پاییز

 

با غرور من شکسته انگار

                                

در نگاه تو تمام پاییز

 

و دوباره اتفاق قشنگ

 

جاده یک سفر و کام پاییز

 

با گٍلی که بوی کاه می داد

 

جاده بود و زخم، نام پاییز

 

                                    اعظم مهدی خشوئی

 

 

+ نوشته شده در  87/02/17ساعت 20:4  توسط ...اعظم  | 

 

 

 

 

 

این آخرین نامه است که خط خطی می کنم

 

قول می دهم...

 

ولی نمی توانم قول بدهم این آخرین بار باشد

 

که سردم می شود

 

که می لرزم...

 

نمی توانم قول بدهم این آخرین بار باشد

 

که گلویم درد می کند

 

از بغضی که نه فرو می دهم نه فرو می دهدم

 

قرار نبود پاییز اینقدر سرد باشد...

 

قرار نبود 2/2/38 به 8/8/86 بیانجامد

 

قرار نبود امروز روز مبادا باشد

 

*"وقتی تو نیستی

 

نه هست های ما

 

چونانکه بایدند

 

نه بایدها...

 

 

هر روز بی تو

 

روز مباداست!"

 

مباداها را به باد می سپارم

 

دلم را به باد...

 

اشکهایم را باد می وزاند

 

به زمینی که هر روز را روز مبادا کرد...

 

 

 

*"...قیصر امین پور"

 

۸۶/۸/۱۰

 

 

 

 

  

 

آخرین صفحه را بخوان امشب

روی پلهای بی ستون و خراب

مزرعه، داس، خون، مترسک، کوچ

جاده هایی که می رسد به سراب

 

آخرین صفحه قصه ای شوم است

جغد تنهایی ام جنون دارد

مرگ ماسیده توی چشمانش

چشمهایی که برق خون دارد

 

رگ به رگ می زند به صفحه تیغ

دستهایی که آخرین فصل است

من که جانی نبوده ام هرگز

جرم جغدی که کشتمش قتل است

 

می روم، می رسی به کنج اتاق

شر شر از سقف جغد می بارد

توی مغزت کمی نمی سوزد؟!

پشت قلبت کمی نمی خارد؟!

 

هر چه عطسه کنی نمی مانم

آخرین حرف من کمی زشت است

"می روم هرزگی کنم در خون"

این کجی مال اولین خشت است

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/05/31ساعت 8:48  توسط ...اعظم  | 

 

 

 

سلام

این هم یکی از هزاران...

 

 

 

 

 

 

وقتی زن از کنار خیابان عبور کرد

 

آهسته مرد خاطره ها را مرور کرد

 

آن شب دلش برای خودش سوخت، غصه خورد

 

دل را به دست غربت این سالها سپرد

 

یادش نیامد از چه زمان دل شکسته بود

 

از کی کمر به کشتن احساس بسته بود

 

یادش نبود عاشق چشمان کی شده

 

یا در کدام حادثه با کی یکی شده

 

مغلوب لحظه های ستیز و گریز بود

 

محکوم زخمه های زبانهای تیز بود

 

کابوس شد تمام خیالات و خواب او

 

وقتی گذشت از دل و دنیا و آبرو

 

تصویر مبهمی به خیالش نشسته بود

 

تصویر مبهم از دل مردی که خسته بود

 

فرقی نداشت دست قضا بود یا فلک

 

یک اتفاق ساده به یک مرد زد کلک

 

با یک بهانه قصه عمرش سراب شد

 

با یک جواب تلخ ز دنیا جواب شد

 

سوگند خورده بود فلک را به هم زند

 

خود سرنوشت خوب و قشنگی رقم زند

 

اما نشد که فاصله تا خلسه کم شود

 

مجبور شد ز نشئه این درد خم شود

 

 

 

¨      

آن شب تمام زندگی اش زیر و رو که نه

 

با چشمهای خسته زن روبرو که نه

 

اما حصار خاطره هایش شکسته شد

 

آن شب کتاب این همه تقصیر بسته شد

 

برگشت تا صدا بزند: صبر کن، ببین!

 

 

زن رفته بود و ردی از او مانده بر زمین... 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/05/18ساعت 12:15  توسط ...اعظم  | 

 

 

 

 

آن شب که مرد شعر خداحافظی سرود

دریا   نقاب   حادثه   بر  رخ   کشیده   بود

زن بود و خوشه های صبوری و شالیّ و

بختی   به   رنگ   آبی   دریا   ولی   کبود

-

زن  با  دلی شکسته  نگاهی به مرد  کرد

غیر از تو هیچ کس که نَ...  برگرد زودِ زود

تردید  کرد  بوسه  به  دستان  زن  زد  و ...

انگار   مرد   جنگل   و   دریا   خودش   نبود

-

هی  موج  بود  و  کوسه  و گرداب و تیرگی

آخر   تمام   هستی   زن    را   یکی    ربود

تقدیر بود  و  گور  و شبی سرد  و بی سحر

زن بود و اشک و شاخه گلی و گلاب و عود

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/04/20ساعت 18:53  توسط ...اعظم  | 

 

 

 

انگشتم را حلق آویز می کنم

نامزد می شوم

برای انتخابات میاندوره ای

"ما نسل در نسل نامزد شده ایم

انگار از مادر هم چیزی کم می شد"

 

دشوار است

باری که هیچگاه نمی شود بر زمین گذاشت

و نه می توان آویزانش کرد بر گردن دیگری

و مقصدی که نیست را نمی توان رسید

 

تورم انگشتهایم هم کارساز نیست

این حلقه هنوز هم گشاد است

سر می خورم

از لای نگاهها

در انبوه انگشت های حلق آویز سر در می آورم

سر در نمی آورم

این حلقه فقط برای من گشاد است

 

بر می گردم

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/04/10ساعت 8:34  توسط ...اعظم  | 

 

 

مثل تنهایی یک ولگردم

خالی ام از تپش آینه ها

بی که احساس کنم تنهایم

 

استخوانهای خیابان گردی

که به سگها محتاج

و به ویرانه تخدیری شب مشتاقند

خیره خیره به سر انگشتانم می نگرند

که به تندیس خدا روئیده

 

من به انکار زمین آمده ام

آسمان آبی نیست

بوی ته مانده تبخیر لجن می آید

بوی خون بوی جنون

 

کوچه را با ولعی گرگ آلود

گاز می گیرم

از رگ حادثه خون می پاشد

 

من که نفرین شده نسل تحجر بودم

روی تندیس خدا روئیدم

هی به تقدیر همه چنگ زدم

عاقبت فهمیدم

بخت من وارونه است

بار خود را بستم

آمدم تا اینجا

نفسی تازه کنم

که شب آلودترین پنجره همزاد طلوعم باشد...

 

بی گمان سهم زمین از همه بود و نبود

جای پای جسد سگهایی است

که به ولگردی خود معتادند...

 

 

+ نوشته شده در  86/03/31ساعت 9:19  توسط ...اعظم  | 

 

 

سلام

 

اینجا همیشه زمستان است

زمین با لگد هم بیدار نمی شود سهمم را بدهد بروم...

 

از اینکه  آمده ای  تا  بپرسی  احوالم

شبیه روز نخستین دوباره خوشحالم

هنوز مثل همیشه به غصه می خندم

هنوز   مثل   همیشه   به  درد   پابندم

آهای   یار صمیمی     رفیق  دیرینه

کسی  نمانده  برایم  به  غیر   آیینه

هوای خانه پر از بوی غربت و درد است

وشهر گرم شما در نگاه من سرد است

هوای شهر شما با دلم نمی سازد

کسی  به  آینه و آب  دل  نمی بازد

هزار حرف نگفته زبان گفتن نیست

هزار راه نرفته  و پای رفتن نیست

هنوز  لحظه دیدار  جاده  می لرزد

و باز دست دلم بی اراده می لرزد

برای  آمدنت    مثل   قبل   بی تابم

اگر چه کنج زمستان اسیر سردابم

اگر چه  رنگ غروبم  طلوع خواهم کرد

و گر چه آخر خطم  شروع خواهم کرد

 

 

 

+ نوشته شده در  86/03/30ساعت 11:29  توسط ...اعظم  | 

 

باغی به خزان رسیده دارم

یک دشت گل نچیده دارم

هی درد به سینه ماند و حالا

یک کودک قد کشیده دارم

 

 

 

+ نوشته شده در  86/03/29ساعت 11:48  توسط ...اعظم  | 

 

این که می بینی کسی مهمونم نیست عجیب نباشه که    "خانه ام ویران شد و چادر زدم"     حالا اگه هنوز کسی سر نزده چون آدرس نداره.

یه روزگاری اونجوری بود حالا اینجوری باشه!

سر زده و بی دعوتم که بیاین همیشه بالاخره یه چیزی واسه پذیرایی پیدا می شه.

اینارو گفتم که کسی منتظر دعوتنامه و متشابهاتش نباشه.

 

 

 

+ نوشته شده در  86/03/26ساعت 12:51  توسط ...اعظم  | 

 

 

 

امروز:

 

یکی است ترکی و تازی در این معامله حافظ

حدیث عشق بیان کن  بدان زبان که تو دانی

 

 

+ نوشته شده در  86/03/24ساعت 10:44  توسط ...اعظم  | 

 

 

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم

هواداران  کویش  را  چو  جان خویشتن  دارم

 

 

 

+ نوشته شده در  86/02/25ساعت 23:21  توسط ...اعظم  | 

 

 

از تهی سرشار

جویبار لحظه ها جاری است

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب واندر آب بیند سنگ

دوستان و دشمنان را می شناسم من

زندگی را دوست دارم

مرگ را دشمن

وای اما با که باید گفت این؟ من دوستی دارم

که به دشمن باید از او التجا بردن

جویبار لحظه ها جاری...

                                      "م.امید"  

 

 

                    

+ نوشته شده در  86/01/31ساعت 22:5  توسط ...اعظم  |